تبليغاتX
فقــــط باش !
بودن را تفســـیر به رای نکنید، لطفا!!!

شاید امید آمدن تو عبث باشد، شاید امید برای آمدن تو عبث باشد اما یقین برای آمدنت، بی شک عبث نیست

من یقین دارم که تو یک روز از همین جاده باز می گردی ، نمیدانم کی، اما میدانم از همین جاده می آیی ،

شاید آن روز به قدری دور باشد که من گوشه ای از خاک جاده باشم، شاید آن روز من نباشم اما تو می آیی

نمیدانم کجای این دنیایی، نمی خواهم بیابمت، نه ، نمی خواهم پیدایت کنم و به خانه بازگردانمت،

منتظر می مانم تا روزی که خودت عزم آمدن کنی، شاید امروز مرا و این خانه را فراموش کرده باشی اما

 کسی خانه اش را گم نمی کند آن چنان که من صاحب خانه ام را گم نکردم، نه! من هرگز تو را گم نمی کنم

نمی خواهم حتی باد به گوشت برساند که چه رنج ها دیدم وقتی تو نبودی، نمی خواهم برای من بازگردی،

دلخواهم این است که دلتنگ خانه شوی، خانه ی من، خانه ی تو، خانه ی …

گمان نکن که تنهایم این روزهای سرد، نه!تو مهربان تر از آنی که تنهایم بگذاری، تو کنار منی و اگر نه

 نبودن تو درد کوچکی نیست که بشود با آن مدارا کرد، که بتوانم با آن بسازم

نشانی از تو ندارم، نمی دانم کجای دنیایی، اما امیدوارم در اطرافت پر از دستهای مهربان باشد تا تنها نمانی

تو آنقدر بزرگی که حتی وقتی نیستی هم می توانی تنهایی مرا پر کنی،

تو در سرخط نیستی ؛ همیشه حاضری،تو همیشه هستی!

اما من آنقدر کوچکم  که حتی وقتی با تو باشم باز هم برای تنها نماندن تو کوچکم و حقیر!

حالا تو خورشیدم، ای نزدیک به من، ای مهربان با من، ای تمام هستی من، به قدری از من دوری که مثل یک نقطه شدی ،

یک ستاره که شبها باید سر بچرخانم و چشم بدوانم تا در آسمان بیابمت، کوچک و زیبا و نورانی، حتی از دور هم اینگونه ای، اما بزرگوار و وارسته،

حرف من، حرف آخرم، هنوز همان حرف آغاز است، دور و زیبا و مهربان و صبور، هر چه هستی،

فقط باش!

تو می آیی، از همین مسیر، تمام حرفهایم بهانه بود که بگویم خانه در انتظار توست، بیا!

حالا که خدا با یک اعجاز زندگی به من بخشید، حالا که خدا با یک اعجاز تو را به من بخشید،برای زیستن حاضرم برای هر چه تو بگویی حاضرم ، با تمام کوچکی و خردی ام .

با توام و با تو خواهم ماند ...

 ۲۱/۶/۸۸

حرف آخر اینکه:

مهر آمد،مهربانی اما بی تو آمدنی نیست

گل هست،بهار اما بی تو ماندنی نیست

فانوس روشن شد،ماه اما بی تو روشن شدنی نیست،

خورشیدم!

از همه ی شما عذرخواهی می کنم،هرچه در تایید نظرات سعی می کنم جزتعدادی خاص! هیچ یک قابل نمایش نیست، اما من در بلاگفا تمام نظرات را می بینم و می خوانم.

از لطف همه ی شما سپاسگذارم و این متن را به چشمان نازنین تک تک شما تقدیم می کنم که خورشیدید و از دور شبیه ستاره!

امید که همیشه بدرخشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 23:23  توسط تیــر چـــراغ بــرق  | 

و باز هم خورشید ...

ما به طلوع و غروبی حضورش را تنگ می کنیم

او همیشه هست

*  *  *

تا آمد تشنگی را به یاد آورد، زندگی را از یاد برد!

ماهی بیرون از آب ...

دچار باید بود

*  *  *

در عرفان ، فنا آخر مرحله است و طلب اول

در تو، فنا اول مرتبه است و طلب ی نیست

با آنکه در عجبم از تو،  اما سر از سجده ات بر نمی دارم !

من ایمان دارم به سکوتی که گفت : انی اعلم ما لا تعلمون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 11:9  توسط تیــر چـــراغ بــرق 

 دستانش بوی نور می داد

هنوز که هنوز است اثر انگشتانش روی خورشید می درخشد

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 0:12  توسط تیــر چـــراغ بــرق 

از وقتی ندیدمش تازه به چشمم اومد

از وقتی صداش رو نشنیدم تازه حرفهاش رو شنیدم

اینکه قریبه به من برسه ، وصاله یا غربت !

 

اگر عنوان به نظر شما هم عجیب آمد بجای خورشید بخوانید تناسب !

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 1:33  توسط تیــر چـــراغ بــرق 

شب از نیمه گذشته و من از عمرم گذشتم ....خسته ام، و با تمام خستگی هنوز آنقدر در من جان داری که بیدار بمانم .

در این سکوت صدای تو را ساده تر لمس می کنم .

شب آرام و ساکت است ، درست مثل من ، وقتی که بی تو می مانم .

هوا خشک است،هرچند ، تحمل این هوا برای کسی که دوری تو را تاب آورده ، چندان سخت نیست .

با تو بودن یک آرزو نبود ، غایت زیستنم بود و من این نهایت را در راهم دیدم و به سویش دویدم!

به سوی دری که به سمت لبخند تو باز می شد .

شتاب کردم در به تو رسیدن ، غرق شدن در تو با این امید که خط لبخندت چو تخته پاره ای در طوفان برایم امید رهایی و آسودن باشد .

همه کس می دانند تخته پاره در طوفان رحمت است، اما جز من هیچ کس به امید یافتن تخته پاره ای تن به بلا نمی سپرد .

هر چند آنچه من چشیدم ،  شیرین تر از تلخی عسل بود ، با این همه هنوز هستند آدمهایی که این سپید بختی را بلا بنامند .

هیچ کس جز من نمی داند تخته پاره ای که در توفان نجات بخش می شود ، یک تکه چوب نیست، درخت نیست ،همه ی حیات است .

من خود را به بلا افکندم تا منجی ام را بیابم .

تا تو را زودتر از آن روز میعاد ببینم ، هر چند در توفان و در مستی و مدهوشی .

تو که آرام نشسته ای و این صفحه را می خوانی هیچ نمی دانی تخته پاره در توفان چقدر زیباست .

یک تخته پاره در توفان از یک شاخه پر از شکوفه در بهار زیباتر است ...

من نماندم که زمان تو را برایم معنی کند یا حتی آدمها ، تو حکم آن تخته پاره را داشتی و من همین آدمم که هستم .

می شد تو را در جنگلی ببینم روی یک درخت ، می شد در بیابیان با همان تخته پاره آتش ساخت ، می شد یک صندلی باشد، یا یک قاب برای عکسهایم

می شد هر جایی تو را مثل یک تخته چوب ببینم

 

اما من خودم را به دریا افکندم تا تو را، ای ناجی مهربانم زیارت کنم .

دیدن تو سخت نبود هر جای این هستی ، اما زیارت کردنت بس دشوار می نمود و شیرین .

اگر تو نمی آمدی و می مردم در آن فوج بلا باز هم گله ای نبود.

من غرقه در تو بودم و تو غرقه در دریا ی پر تلاطم زیستن

دارم دنبال تو می دوم اما نمی یابمت

اینجا هیچ دری نیست ، هر چه هست دیوار است ، همه بی نشانند ، همه بی خبرند از تو لیلی مهربانم

من در این دیوار حبس نشده ام ، دیگر حبس نشدم ،

حالا که راهی نیست برای یافتن تو

برای عبور از دیوارها

همان می شوم که تو بودی

تو هستم

من کیست ؟

این تن همه توست

من نیست!

من خالق تو نبودم، اما تو فاتح من بودی

پرچم اینجا برافراشته شد

و من نه برای خودم

به حرمت حضور تو کوه شدم و کوه ماندم

تا لایق این پرچم افراشته باشم

این دیوارها تو را از من نگرفت

تو را به من بخشید و من را از من ستاند

دیگر حرفی نیست

من در خانه ی تو می زیم

همیشه آماده ی سفرم

به ناکجاآبادی که خانه ی ماست

من در شهر خودم سالهاست که بی تو غریبم

از تو آشناتر نشناختم و از من غریبه تر نیافتم

امروز که در تو می زیم ، امروز که می نویسم توفان تمام شده و من در جزیره ی تو ام

حتی اگر در تو ماندن را نخواهم دیگر راهی نیست ،باید در دریایی که تمام حضورت را فراگرفته غرق شوم

این زیباترین پایان یک قصه ی غریب است

من دیگر حرفی ندارم

حالا همه ی عمر می مانم تا تو بگویی...

این نقطه ها را تو پر کن با سلامت

وقتی رودها همه پشت پای تو جریان می یابند

برنگرد !

بگذار دلتنگی در من غرق شود

تا تو را دگر باره بیابم .

 

 

 

شاید این پست دچار یک پیوست جانانه هم بشود!

 

خوب شد حرفی نبود ، اگر بود چه می شد!

شازده ی بزرگوار  مهربانیهایت را سپاس می گویم

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 1:26  توسط تیــر چـــراغ بــرق