تبليغاتX
فقط باش !
بودن را تفسیر به رای نکنید

نفس هایت بوی زندگی می دهد و تبسمت رنگ ترانه است  ، ترانه هایی که لبانت می خواند و چشمانت می نوازد . راستی صدای این ترانه ها چگونه مرا به زندگی خواند که در اثنای این راه همه را فراموش کردم و به تو اندیشیدم ، فقط .

چه دنیای پاک و بی آلایشی ساختیم ما با هم و با سکوتمان که پر از حرف هایی بود که هیچ کس جز چشمهامان قدرت گفتارش را نداشت و هیچ کس جز دل هامان نشنید ، هیچ کس جز من و تو ، جز ما !

 چه لطافتی دارد عمق نگاهت ، که نظیرش را هیچ وقت و در هیچ جایی ندیدم ! تواضع تو هر لحظه بید را شرمسارتر و سر به زیرتر کرده که بنالد و می نالد ، از دوری تو !

چه خوب که فقط من نیستم که برایت می میرم ، تو در کوله بارت دلیل زندگانی آدمهای زیادی را حمل میکنی ، کوله باری که در چشمانت جای دارند و بس .

تو مثل آب پاکی و مثل آبگینه شفاف و تنها مثل خودت زیبایی و بس ، تنها مثل خودت .

چه گویمت و چه خوانمت که ناگفتنم بهتر است ، چه کس می داند جز من که بهار از میان لبانت فرصت روییدن گرفته است.

پرواز کن ، پرباز کن و با عروجت میان ظلمات بدرخش همچون ستاره ، مانند ماه ! نه کذب گفتم ماه و ستاره که در پیش نگاه درخشنده ات سیاه رویند !

در انبوه گلزار دلم گم نشوی ، آخر باغبان تمام این گل ها خودت بودی ، تو بودی که گل های قالی مرا با نگاه آسمانی ات رویاندی و بدین جا رساندی ،

 

دوستتت دارم

 

من با فریادم که برخواسته از ندای سکوت بود تمام پنجره ها را شکستم و لبان عطشناک دیوار ها را برای آزادی ترک دادم و تو محبوب و محجوب و مجذوب پاسخم گفتی ، اما من هیچ گاه نتوانستم چون تو شرم را در جای جای وجودم میهمان کنم ، همیشه فریاد زدم و گفتم بگو تا برایت بمیرم ، اما تو هیچ گاه مرگ را برای هیچ تنابده ای نخواستی و معجزه ی تو همیشه زندگی بوده است و بس !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 9:58  توسط تیر چراغ برق  | 

شک دارم که هنوز هم دوستت داشته باشم ، شک دارم به حقیقت آن بهشت که برایم ساختی ، شک دارم به وجودت ، نمیدانم حقیقت بودی یا رویا ، نمیدانم ... !

چرا رفتتی ؟ تازه داشتم زندگی کردن یاد می گرفتم ، تازه داشتم زیر چتر نگاه تو دنیا را می دیدم ، و چه زیبا بود دنیا در نگاه تو و چشمانت که هیچ وقت اجازه ی دیدنشان را به خودم ندادم ، راستش را بخواهی هیچ وقت جرئت این کار را نداشتم !

! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟

تو سکوت می کردی و من تنها دل می سپردم به کلامت ، تعجب نمی کردم ، سئوالی نمی پرسیدم و تنها می شنیدم . اما چه سود که کوتاه بود ، اما باور کن که این اندک زمان کوتاه را به آسمان ها نمی فروشم ، هرگز !

یادت می آید آن روزها را که می گفتم کلامت ، نوایت ، صدایت وحضورت آشناست برایم ، امروز گویا شناختمت ، تو همان فرشته نیستی که سالهاست روی شانه هایم نشسته و نگاهم می کند ؟ و شاید جلوه ی حضور اویی که از ازل ، جایی نزدیکتر از رگهای گردنم در وجودم یافت و هر ثانیه مرا غرق در بوسه می سازد ؟

نه ، حالا دیگر شک ندارم که دنیا دنیا دوستت دارم ، چه روی شانه هایم باشی و گاه اشک بریزی بد که می کنم و مردد شوی در بدی ها ،که من همان منم یا نه  و گاه از نیکی ام عاشقانه تبسم کنی و مثل فرشته های قصه ها چوب دستی ات را تکان دهی و به چشمانم برق دل انگیزی هدیه کنی و یا تجلی حضور عارفانه ی او شوی که بی نیاز و تمنا دوستم دارد و یا در دوردست ها باشی جایی که دستانم از وصالت کوتاه ودلم به وصالت آرزومند است .

سر تعظیم فرود می آورم در برابر وجود آسمانی ات . 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 9:48  توسط تیر چراغ برق  | 

 

زان جا که امروز روز بدین نام ملقب گشت ، ما هم بر آن شدیم تا جمعیتین به سوی بیابان روان شویم و در حد توان آن را بزداییم . اما چون ترس از شیطان پدرسوخته داشتیم که گرد ریا روی دل های پاکمان ریزد ، به اسم نیک پیک یا همان قضای سیزده به در خودمان ، قصد بیابان کردیم .

 

بنده ی حقیر که اصالتا جزء معدود افرادی هستم که در زمان وفور نعمت فرصت فکر می کنم ، غوطه ور در افکار پر ثمر بودم که به ناگاه مثلی از نیاکان  در صحیفه ی افکارم ، چون منور بدرخشید و آن مثل این بود : از نخورده بگیر و به خورده بده ! و چون ما زنبور با عسلیم و اهل عمل ، و به اندیشمندان هم به وفور علاقمند ، به خطابه ی مذکور عمل کردیم و راه را به سمت جنگل کج نمودیم .

 

ساعاتی چند را در جوار مامای گاوها و عرعر دل انگیز خران سپری نمودیم تا که هنگامه ی رفتن فرا رسید و ما چون فرصت یافتیم دوباره برای اندیشه پیرامون مسائل ادبا و حکمای وطنی ، نتیجه ی افکارمان به یاد آوردن این مثل بود که : مرا صیادی بیاموز ، حال اگر جهت احیای امور حسنه ، صیدی هم جهت رضای باری تعالی هدیه دادی به ما ، مرامتو! خیلی با صفایی !

 

و چون احترام به بزرگان از سر و روی ما جاری و ساری است ، ما هم این مثل آویزه ی گوش نموده و پوست موزو هندوانه ، هسته ی زردآلو و گوجه سبز را همراه با دیگر بقایای بقولات و سبزیجات و ظروف یکبار مصرف و کنسرو تن ماهی ( البته بدون حضور خود ماهی ) و . . .  را به سرسرای وسیع طبیعت به عنوان تحفه ی درویشی اعطا کردیم . این کار ما هزار و یک حسن داشت که به امید صعود مشاعیر شما خواننده ی محترم  چندی را مکتوب می نماییم :

 

1) هسته ها را به دامان طبیعت عرضه داشتیم تا با الطاف جا و بی جایمان ، تنبل نکرده باشیم وی را و او هم کاری کرده باشد .

2) در جهت مقاوم سازی بناها و معابر و مناطق مختلف در برابر زلزله و دیگر بلایای طبیعی ، ظروف مقاوم کنسرو را به طبیعت اهدا کردیم تا هم در جهت مقاوم سازی خویشتن کاری کرده باشد و هم اینکه عدالت اجتماعی در هیچ یک از ارگان های میهن عزیز ، پایمال نشده باشد .

3) و بالاخره حسن سوم از 1001 حسن ، ظروف یکبار مصرف را به طبیعت پیشکش نمودیم تا درباره ی آن تحقیق نموده و در صورت رسیدن به نتایج ارزنده ( که باید برسند ) ، در زمینه ی مذکور به خودکفایی رسیده و علاوه بر جوانان برومند این مرزو بوم به درختان غیورش هم ببالیم .

 

سوگند به جان شما عزیزان که لازم به تقدیر و تشکرو سپاس نیست ، وظیفه ایجاب می کرد که بیابان بزاییم ، نه نه ، ببخشید ، بزداییم ! و در پایان اینکه تنها دلیل حضور بنده در این دیار این بود که به پدیده ی فرار مغزها دامن نزده ولو اینکه نسل ما انسان های فهیم و متفکر ! رو به انقراض بگذارد .

و الا تا کنون به ایالات متحده ی دو به هم زن رفته بودیم ، و اعلام سرسپاری و پناهندگی می نمودیم !

نگران نباشید ، تا زایش هر چه بیشتر با شما و در کنارتان خواهیم ماند ، حالا چه این زایش مرتبط با بیکاری و قاچاق و بیابان باشد و چه من باب تفکر و تعقل !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 9:50  توسط تیر چراغ برق  | 

 

وقتی با هم و در کنار هم بودیم،

 زمین و زمان را زیبا می دیدم و تو می گفتی: خاصیت چشمان تو زیبا دیدن است ، حالا تو نیستی و بهار چه بی شرمانه بی تو ابراز وجود می کند !

 

حالا که نیستی می فهمم که زیبا دیدن خاصیت چشمان من نبود ، بلکه نتیجه ی حضور تو بود در کنارم و بس .

 حالا حتی شوق دیدار ماه  کامل  را  ندارم ، و نه شور زندگی !

 

 حضور تو برای من نهایت رحمت خدا بود .

 چگونه می توانم بی تو نفس بکشم من که تا دیروز قسم می خوردم بهانه ی بودنم تویی و حالا چه پوچ و بی بهانه زنده ام ، بی تو !

 

بودنت آنقدر رویایی بود که در باور نگنجید و نبودنت آنقدردردآور،که در ناباوری ها ماندنی گشت .

اما هنوز هم گویا ،  

 

       

 

دوستت دارم !

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 1:49  توسط تیر چراغ برق  | 

عشق شادیست

عشق ، آزادیست

عشق آغاز آدمیزادیست

 

 

این ها اولین کلماتی است که از کودکی هایم در خاطرم مانده است ، برادرم مرا روی پاهایش می نشاند و با حوصله می گفت و من تکرار می کردم . خاطرم مانده است که هفته های متوالی گذشت تا من توانستم از عقش به عشق برسم و حالا مدتهاست که در عشق مانده ام و به هیچ نرسیدم . نمیدانم ، شاید برترین ارمغان عشق هیچ شدن باشد !

 

 هر زمان که در کودکی از ما می خواستند شعری بخوانیم ، بچه ها یا شعری بلد نبودند یا به اتفاق یک توپ دارم قلقلیه را می خواندند ، و من از عشق می خواندم .

آرام آرام که این کلمات در خاطرم نقش بست ، برادرم می پرسید ، از کیست  ؟ و من پاسخ می دادم  : هوشنگ ابتهاج . اما نگاهش گویای آن بود که خواهان شنیدن  چیز دیگری است از من ! حالا پس از سال ها اگر کسی از من بپرسد ، خواهم گفت از پروردگار و منبع زایش ازلی عشق !

 

غبطه می خورم به آن روزهای شیرین. دریغ و افسوس که گذشت ،  آن روزهایی که عشق را به نشان می شناختیم و حالا اما تنها نامی از عشق می دانیم و  نه حتی نشانه ای !

 

اگر این متن را می خواند ،  او که در دور دستها مرا در راه عشق گزارد و با تلاش او عشق آموختم ،  حتما مثل کودکی ها او را در آغوش می گرفتم وغرق بوسه می ساختمش و می گفتم داداشی ، یک عالمه دوستت دارم .

هم تو رو و هم اون آزاده ی سراپااحساست رو که اولین عشق آسمونی رو روی زمین تو این زمون تو وجود شما پیدا کردم و بس !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:24  توسط تیر چراغ برق  | 

                                        هر چه هستی ، باش             

با توام

         ای لنگر تسکین !

                                ای تکان های دل !

                                                        ای آرامش ساحل !

با توام

         ای نور !

                     ای منشور !

                                    ای تمام طیف های آفتابی !

ای کبود ارغوانی !

                        ای بنفشابی !

                                         با توام ای شور ، ای دل شوره ی شیرین !

با توام

         ای شادی غمگین !

باتوام

       ای غم !

                  ای مبهم !

                              ای نمیدانم !

هرچه هستی باش !

                         اما کاش .................

نه ، جز اینم آرزویی نیست :

                                     هر چه هستی باش !

                                                               اما باش !

                                                                            تنها باش !

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 9:21  توسط تیر چراغ برق  | 

یکی بود ، یکی نبود

 زیر گنبد کبود آسمون، بنزین با کارت هوشمند سوخت عرضه می شد .این طرح مزایای متنوعی داشت که به طور خلاصه به تعدادی از آنها می پردازیم :

با کارت هوشمند سوخت و سهمیه بندی بنزین طرح خودروهای فرسوده خود به خود به نتیجه میرسه  . چه  طوری ؟ این طوری :

خودروهای فرسوده که خدایی خوب بنزین میخورن جریمه میشن و صاحبان این خودروها که همگی جیب های فرسوده ای هم  دارند مجبور میشن ماشین ها را گوشه ی خیابان پارک کنند تا توسط شهرداری جمع شود و این یعنی 1 تیر و 2 نشان !

 

صاحبان این خودرو ها که در بین آنها دکتر و مهندس و معلم و کارگر پیدا میشه و با توجه به اینکه با این شغل ها نمیتونن نون دربیارن و  مجبورن که با وسایل نقلیه ی عمومی ! به دنبال شغل بگردن و یاد میگیرن که  اگر روزی ماشین دار شدن (آلیس در سرزمین عجایب ) ! با ماشین شخصی تردد نکنن و این هم یعنی 1 تیر و 2 نشان !

 

این صاحبان بی وسیله هم که به خیل عظیم بیکاران اضافه شده و در پی پیدا نکردن کار دیگر پول تهیه بلیت اتوبوس را هم ندارند ! گوشه ی خانه می نشینند  و آنقدر غصه میخورند تا بمیمیرند و علت مرگشان هم آلودگی هوا اعلام میشود و این خدا بیامرز ها که با زنده بودنشان چهره ی شهر را کثیف و شلوغ می کردند با مرگشان گل از گل شهر می شکفد و شهر از دست این جیب های فرسوده راحت می شود و جلوی رشد بی رویه ی جمعیت که کار خیلی بدیه ! هم گرفته میشود و این یعنی با 1 تیر قبیله ای را از پای در آوری !

 

 

وای که این کارت های هوشمند سوخت چقدر محسنات دارند ! تا آنجا یش رفتیم که جامعه از جیبهای فرسده پاک شد . حالا میمانند جیبهای پلوخوری که جهت تسکین تورم خود تکنولوژی را به خانه آورده و خانم ها بجای ظرف شستن کتاب چگونه شوهر های خود را از اینی که هستند زن ذلیل تر کنیم  را خوانده و  فرهنگ مطالعه هم حسابی جا می افتد . و این دیگر میشود 1 تیر و یک ملت نشان !

 

و مهمترین حسن این که اهالی تازه وارد و امیدوار روستایی که با خیال یک شبه بیل گیتس شدن به شهر آمده اند ، از ترس فرار می کنند و قطعا در مدت مذکور که در شهر بودند ، عاشق هیچ دختر پسر شهری که نمی شوند تا با او ازدواج کنند و در شهر  ماندکارشوند  ، و حتی اگر چنین چیزی هم پیش بیاید، تازه متوجه  دلیل رونق ترشیجات در شهر می شوند و  در می یابند که صادقانه ترین عشق دنیا یعنی قاطر های باوفایشان ! را در روستا جا گذاشته و به روستا برمی گردند و با حال تمام تا خر سواری هم دولا دولا ! نه ببخشید سهمیه بندی نشده در باغ و بستان با خرشون کاه میدن ، قلوه می گیرن . و این یعنی عملی ساختن  برنامه ی 3 و 4 و 5 و ...... توسعه تنها با کارت هوشمند سوخت !

 

نتیجه ی اخلاقی : نه حسن ، خطرناکه حسن !

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 6:34  توسط تیر چراغ برق  | 

 

گلايه اي ندارم ، غمي ندارم  ونه هيچ دردي ، چون تو را دارم .

لحظه هايم حالا پر شده از حضورت و نگاه آسماني و پر شر و شورت . اين جا بهار است يك بهار كامل و بي نقص با حضور تو

دوباره مثل هميشه تا تو را ديدم عالمي را به خاطره سپردم و تو را به خاطر.

سلام

سلام نازنينم  سلام بهارم سلام

آنقدر بودنت را در كنارم حس مي كنم كه از شعف گه گاه نفس كشيدن را فراموش مي كنم اما مهم نيست نفس كشيدنم فدايت .

تو آنقدر بزرگ و بزرگواري كه با عظمت بي نظيرت حقارت همه ي زمينيان را مي پوشاني و تمام آرزوها را جامه ي عمل مي پوشاني .

اين بار هم مرا به آرزويم برسان جسمت پیشکش زمینیان و روحت منتی برای اهل آسمان .

 و تنها خواهش من ،بگذار روح افلاكي ات را به هنگامه ي پرواز در آسمان به نظاره بنشينم .

بيا و باش

 

 

فقط باش !

 

 

حال اگر ماندني هستي سلام و اگر مسافري و رفتني سرت سلامت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 6:12  توسط تیر چراغ برق  | 

سلام به جمع شما وب لاگ نویسان خوش اومدم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 23:16  توسط تیر چراغ برق  |