|
بودن را تفسیر به رای نکنید
|
به جد ما چه مي كنيم در اين برهوت كه حتي عطش ما را با سراب فرو نمينشاند!
من در اين كوير خشك و بي آب و علف مي گريزم از مرگ و نه از مرگ كه از خودم و از وجود خاكيم كه از افلاك دور مانده است ، گریزانم .
و نيست جز از حقيقت آن كه از هر چه بگریزی چون سایه به دنبالت پا به پا خواهد آمد تا آن لحظه که تو را از خودت و بگیرد .
کویر به راستی با نیش عقرب نیست که خالی از سکنست ، بلکه دوری مردمان از کویر از دوردست تاریخ جغرافیای زمین بدین سبب بودست که کسان کنون دلباخته ی کذبند و بری از حقیقت و تلخی بی مانند آن که با هیچ لذتی برابری ندارد مگر حق !
به راستی مردم گویا به ضعف جسمانی و چشمانی مبتلا گشتند که این همه انوار رنگین قوس قزح را در کویر نمی بینند ؛ انوار پر تلآءلئوسکوت ، صبر ، مرگ ، حیات و خدا !
کویر ، دریا ، صحرا ، جنگل و حتی خانه مدتهاست که برایم پر از صداست ،
خانه مدتهاست که برایم پر از خداست
(آخر در سفاهت این مسئله ماندیم که کویرنیک است یا پلید !)
سپپیده که سر زد ، بهار که با دامنی سرشار از شکوفه سر رسید ، بوی بهارنارنج که مستت کرد ، هوا که آکنده شد از بوی یاس و یاسمن ، آسمان که از حضور ستاره ها نقره گون شد ، خورشید که چشم به تو دوخت ، فراخی آسمان ها که دلت را گسترد ،باران رحمت که از چشمان تو باریدن گرفت ، من
با توام !
تو تنها نیستی
من دوستت دارم ، بیش از همیشه
من در آسمان ها جای دارم و تو در آغوش من ،
من با چشمان تو همراهم
من با توام تا ابد
من تو را پروردم تا پروردگار بخوانی ام
و تو نیک بندگی کردی با این جمله که گفتی
خدایا ! تو برای تمام نداشتن ها کافی هستی . . .
حسبی ربی. . .
حال خوبی ندارم امشب
امشب گویا همه چیز وارونست
همه چیز . . . . . . .
عشق برای حیات دروغ را سجده می کند
فریاد در کنار پنجره می شکفد
و
آیینه ها در حسرت دو نگاه خیره به چیزی جز یکدگر
امشب گویا همه چیز وارونست
خورشید نهایت ظلمات را در پهنه ی چشمان تو ورق می زند
و آرامش گردباد ، خاک را به زندگی باز می گرداند
راستی
کسی هم هست در این ابدیت متناهی که ، مرا به من بازگرداند ؟
هست آیا ؟
به دنیا می یاد؛ می گن حال مادرش چه طوره ، ازدواج می کنه ؛ می گن چه عروس خوشگلی ، می میره ، می گن بیچاره زنش !
واقعا که ! این چه وضعشه آخه ؟ طبق کدوم قانون نانوشته ما دخترا نباید بریم خواستگاری ؟ چرا ما فقط باید انتخاب بشیم ؟ کی حق انتخاب رو از ما سلب کرد ؟ خدا الهی که به زمین گرم بکوبدش ، الهی زیر تریلی 18 چرخ بره و . . .
آخه بابا همین شماهایی که از حق انتخاب حرف می زنین نیستین که اونقدر جلو پسره ی بدبخت اطفار می یاین تا بالاجبار می یاد خواستگاری و خودشو بدبخت می کنه ؟ بعدا هم در اولین دعوا خانوم می گن که :دنبالت نفرستاده بودم که ! سر مهریه هم که می رسه ، می شه هر چی کرمتونه آقا ! حالا همین کرم دوستانه است ، که اگه 1 سکه پایین بیای پرتت می کنن بیرون ! دختر خانوم متولد اردیبهشت هم که باشه ، سال بعد محسوب می شه و در این گونه موارد سکه ی بیشتر =زندان بیشتر . تازه اینجا واسه اینکه درد سکه ها کمتر آزار دهنده باشه ، خانواده ی عروس خانوم شروع می کنن به تعریف از خواستگار های قبلی که چنین و چنان بودن ! حالا در زنگ زده ی خونشون نشون می داده که به روی هیچ تنابنده ای باز نشده ، حتی پسر جنگل یا پدر پسر شجاع ! اونقد هم از مدرک لیسانس دختر خانومشون می گن تا شما کوتاه بیاین ، حالا کی می فهمه که دخترخانوم مدرک آبیاری گیاهان زیر دریایی دارن از درقوز آباد ! خدا اموات آقای جاسبی رو بیامرزه !آخ ، جلسات معارفه رو یادمون رفت . این جلسات که اوج ضایع بازی یه ، تمام ایل و تبار عروس خانوم حضور دارند و حتما باید یه جای دل باز خارج از خونه تشکیل بشه و عروس خانوم موظفن که جلسه را تا پاسی از شب ادامه بدن که توفیق اجباری شام دادن یه اتوبوس آدم ، گردن داماد بیفته !
_ آقا داماد که با فعالیات فردی و ارتباط عروس خانوم با دوستاشون وشغلشون و . . . مشکلی ندارن ؟ و همه خسته و خمیازه کشان : نه خیر !
و همه ی اینها با کلی ماده تبصره که در مراحل بعدی قرار است داماد را به خاک سیاه بنشاند در برگه ای به نام (( سیاهه )) ثبت می شود .
بقیه در قسمت بعد . . . . .
فاطمه همسر علی است ، دختر پیامبر است ، مادر حسنین است ، و ام ابیها است ، درست !
اما با تمام اینها ،
فاطمه ، فاطمه است !
اول
سلام
دوم
میلاد بانوی دو عالم را به همه ی دختران ، همسران و مادران
و
آقایان دختر ، همسر و مادر دوست تبریک می کنم .
ضمنا
2 تا تبریک ویژه هم می گم ، اول به مادر عزیزم و خواهر خوبم مریم
و بعد به
پردیس خانوم و مادر محترمشون .
خاک پای مادرا رو توتیای چشم می کنیم و مریم خانوم و پردیس خانوم ( آدرسشون رو در اولین فرصت می زارم براتون . ) رو یه دنیا دوست میداریم ( با تموم برو بچ گوجه ای ! )
راستی هیچ می دونستین که نورحضرت فاطمه، نخست نوری است که پروردگار خلق کرد و فکر می کنم همان جا هم بود که خدا به خودش تبریک گفت !
وقتی باران می بارد ، حس می کنم کسی در ورای زمین به من یادآوری می کند که دوستم دارم و گویا من هم که دوستش دارم . باران که می بارد من و آن حضور ماورایی ا آنقدر با هم مانوسیم که در لحظه می گردیم و پیدایت می کنیم و من نظاره می کنم وقتی اوبا یک تبسم ملیح دوباره عشقش را به تو هم یادآوری می کند و تو حواست نیست که چه زیبا دلبری می کنی از او و من !
دلم برایت تنگ نشده ، آرزوی دیدارت را هم ندارم و حس نمی کنم که نیستی ! اصلا مگر تو نیستی؟ تو هر جا باشی با منی و در دلم که سریانی از عشق اوست و برایش فنایی نیست . مگر می شود تو نباشی و من باشم ؟ محال است ! پس تا نفس می کشم یقین کن که هستی و باور داشته باش حتی اگر نفس نکشم تو هستی با من و او !
همیشه اینگونه که می شدم ، تو فریاد می زدی و از دیوانگی من گلایه می کردی ! از دیوانگی ام ، از عاشقیم و از سلیقه ی باران ! ما سلیقه ی باران بودیم برای هم و گه گاه به این فکر می کنم که باران چه خوش سلیقه است !
همیشه می گفتی آدم ها خودشان نهایت و غایتشان را معین می کنند ، کسی از من پرسیدتو که اینقدر بدودچاری ، کاش به او برسی تا . . .
آن لحظه می خواستم فریاد بزنم تا همه بفهمند که تو غایت من نیستی ! نه نیستی ، دوستمی، عزیزمی ، همراهمی ، استادم و دلسوزم ، تا به بیراهه نروم!
دیشب من و او به میهمانی خواب تو آمدیم ! اوبه من گفت قدر حضورت را ، بدانم و به تو گفت ، که مواظب دل من باشی ! و من بی آنکه توبدانی از او خواستم که گل باران زده ام را حفظ کند . ای کم حواس ، دوباره خوابت را فراموش کردی ! نکند مرا فراموش کنی ؟ نه جای نگرانی نیست . من خودم حضورم را برایت یادآوری می کنم !
راستی هیچ می دانی که تو تک گل باغ عاطفه ی من نیستی ، باغ عاطفه ام به یمن حضور تو و حمایتت از تک شاخه ها، یک گلستان شده است !
زیبا و بی نقص ، با تو !
میعاد
در فراسوی مرزهای تن ات ، تو را دوست می دارم
آیینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر مکن .
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست دارم .
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر،
تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد .......
در فراسوی عشق
تو را دوست دارم ،
در فراسوی پرده و رنگ .
در فراسوی پیکرهای مان
با من وعده ی دیداری بده .
احمد شاملو