تبليغاتX
فقط باش !
بودن را تفسیر به رای نکنید

 

 

 

 

و سر انجام ، عاشق در وجود معشوق می میرد. اما در معشوق ، مرگ راه ندارد ، پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود ، معشوق می گردد . معشوق نیز در عاشق متجلی می شود . و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی همان معشوقست . این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند ، زیرا یکی بوده و یکی هستند .

 

در حضور اللهی این چنین زندگی کنید

آنگاه رستگارید

                                                                                                             از : کلود کلمان

سلام  

میلاد مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 4:28  توسط تیر چراغ برق  | 

نگاهم می کنی ، نگاهت نمی کنم ، اما گرمای نگاهت را روی وجود خسته ام احساس می کنم . نفس که ندارم و زندگی می کنم ، الهه ی زمینی ندارم و در زمین بندگی می کنم ، امید که ندارم و حیات دارم ،....... این ها همه و همه نشانه های نگاه توست که روزهایم را از حس حضورت عطرآگین کرده و قرارم شدست فرار از نگاه گرم و روشنت ! چه حس غریبی دارد استنشاق هوایی که بوی تو را می دهد ، چه حال عجیبی دارد امید به اینکه همچنان در فکر این باشی که من نفهمم ، بی اندازه لذت بخشست ! پشت سرت را ندیدی ، یقین دارم ! اگر می دیدی تا حالا می دانستی ستاره ی قشنگم که من خودم فرشته اجیر کردم پشت قدمهایت باشد تا کسی جرئت نکند کاری کند که نور از گوشه ی نگاهت بپرد !
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 15:58  توسط تیر چراغ برق  | 

چند روزیست که قلم در دستانم جایی ندارد ؛ چند روزیست که نفسهایم در بندست ، چند روزیست که از شرم نگاه به آسمان ، زمین را در آغوش می کشم و چند روزیست که حس می کنم تمام وجودم نیازیست به نام بی نیازی ! او هم همین را می خواست ، اینکه من هیچ شوم و .......! خدا را می گویم ! دنیا پر از نعمات بی پایان خداوندیست که در پایان ازآن می پرسند و عذاب و پاداش دارد اما رحمت تنها پاداشست و بس ! به نعمت های زندگی ام می اندیشم ، بسیارند اما من باز هم رو به سوی آسمان میکنم و از نعمات بیشتر طلب می کنم . اما خدا ندانسته و نخواسته به من رحمتی را هدیه داد که دیگر بی نیاز شدم و بیش از همیشه نیازمند ! بی نیازم نازنیم چون تو را و هستییت را باور دارم و نیازمندم چون از خدا می خواهم لیاقت حضورت در ثانیه هایم را به من ارزانی بخشد . دیگر آنقدر شرمگینم از خدا که زبانم مهر و موم شدست و تنها لب به شکر دارم و بس ! راستش را بخواهی همیشه به این فکر می کنم که خدا دلش می آمد بیش از این هم مرا شرمنده کند ؟ نه !می خواهم روی ابرها بایستم و فریاد بزنم خدایا ممنون ! تنها می توانم در مقابل این نعمت بی اندازه ی خداوندی پرستش کنم او را و دوست بدارم تو را ! دوستت دارم !

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم                                  حال برای چون تویی اگرکه لایقم بگو

(شاعرش را نمیدانم کیست اما هر که هست خدا نگهدار اشعارش ، راستی دقت کردید در این مطلب علامت تعجب اصلا کپک نزد ! )

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 23:38  توسط تیر چراغ برق  | 

حس غریبی داشتم ، دستانم می لرزید ، مردمک چشمانم می پرید ، صورتم سرخ شده بود . دستم را بالا بردم و در زدم . در را باز نکردم به رسم همیشگی ، بلکه کسی از پشت در در چارچوب پدیدار شد و گفت : سلام !

من اما در جواب سلامش گفتم : می بخشبد !

من همون جا درچارچوب در ایستاده بودم که در جواب گفت : نمیدونم !

اما من می دانستم ، او هم می دانست ، اما هیچ وقت داناییمان را بر زبان نیاوردیم و همین سبب شد که ما هم قصه ای شویم که تنها خدا دانست و بس

من او را دیده بودم ، در خواب هایم . در خواب هایم همیشه دور بود از من و در بیداری خواستم که دور باشد . نخواستم به او برسم و او هم ، ما هر دو اینگونه می اندیشیدیم که انسان نباید غایت باشد ! ما همسفر می خواستیم و داشتیم . ما قوانین فیزیکی را برای داشتن هم نقض کردیم و به دامان فلسفه پناه بردیم . هیچ ثانیه ای نبود که بخواهم با او یکی شوم ، ما دو تا بوده و هستیم !

نخواستم با او یکی شوم مثل محل تقاطع کوتاه دو خط متقاطع ! من خواستم موازی باشیم با هم تا در بی نهایت برای همیشه هم را داشته باشیم نه حالا و برای ثانیه ای !

دوست نداشتم تا بی نهایت از محل تقاطع دور شویم ، پس صبر کردم و موازات را انتخاب کردم . حرف هایی که عمری برایش جواب نداشتم را جواب گفت و جواب شدم برای کلماتی از او که بی جواب مانده بود ! و همین صبر بود که سبب شد هیچ وقت چشمانش را نبینم ، چون چشمهایش امانت خدا بود و من یقین نداشتم که امانت چشمانش را بفهمم ، پس ندیدمش!شاید در گیر و دار عالم آدم ها هیچ گاه اینها را نداند ، اما من عذر خواهی کردم برای این روزها !اگر بروم دلم برایش تنگ خواهد شد !

                                                                  

 

راستش هنوز هم دلیل این همه صبر رو نمیدونم ، صبری که همه ازش عاصی اند ، اما نویسنده ی کتاب قرآن که گفته : الله مع الصابرین .

خدایا راست و موازی نگهش دار. درد رو از دلش بگیر و به دلم بده ، خدایا سپردمش به تو!

حالا یقین دارم که از امانتی که مال خودته خوب مراقبت می کنی . خدایا دلدار باش واسه دلش !

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 12:23  توسط تیر چراغ برق  | 

من میروم و تنها یادگارم از تو ماندگار خواهد شد

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

 خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 16:20  توسط تیر چراغ برق  | 

تو کجا، اینجا کجا !

باور نمی کنم که دل بزرگت به این دروغ های کوچک امیدوار شده باشد ، باور نمی کنم که ندانی کجا پا گذاشته ای ، باور نمی کنم چون تو بذر محبت های بی تمنا  را در دلم کاشتی . اما امروز از صبح تا عصر تمام دلم لرزید تا به تو بگویم آن بالا کسی هست که بی در خواست و تمنا دوستت دارد !

امروز گریه که می کردی ، گریه نکردم با اشک هایت ، مردم ! آن روز ها آسمانت آسمان زمین که می شد، گلایه می کردی و امروز از اینکه خودت را در مرداب فراموشی اهل زمین که می شویی شادی می کنی !

باور کنم که خودت هستی ؟ باور کنم که فرشته ی کوچک و دلربایم حالا شده سایه ی سیاهی بر دلم ؟ باور کنم فرشته ها هم گه گاه گناه می کنند ؟ کاش نبودم تا تو را این گونه ببینم و به دنیای فرشته ها  بد بین شوم ! کاش نبودم . . . .

اما هستم و عاشقانهو پر از دردو ناباوری دستانم را دراز می کنم برایت تا از منجلاب زمینیان نجاتت دهم ، با ترس از اینکه تو مرا به درون نکشی !

مدتیست کارهای خوب نمی کنم ، فراموش کردم خوبی را ، نیکی را و تو را ! فرشته ی روی شانه ام به مهمانی ظلمات رفته و آنقدر گرم مهمانی شده که مرا از یاد برده ، گویا !

فردا اولین و آخرین فرصتست برای فرار تو ! حتی اگر شده پا روی من بگذاری و من پل شوم برایت ، راضیم ! فقط باز گرد !

فرشته ها منتظرند برای دیدار دوباره ات ! بازگرد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 22:13  توسط تیر چراغ برق  | 

خدا خوب است و تمام مخلوقاتش خوبند

زنگ هایی که زیر باران سکوت می کنند و دم نمی زنند ، درختانی که با امید خورشید، سنگینی برف ها را روی شانه های نحیفشان تحمل می کنند ، گلهایی که وقتی اصرار کسان را با آن همه خاربن برای مرگشان می بینند خود می میرند ، و روز هایی که . . .

اول مرداد را دوست داشتم ، و دارم . با یک برهان افلاطونی !

آنقدر کودک بودم که بزرگترین دغدغه ام گذر از خیابان بدون حضور بزرگترها بود که مرداد برایم (( مبنا )) شد . دویدم ، گرم بود ، دور بود ، سخت بود ، اما دویدم .

دویدم ، ترس داشت ، درد داشت و اشک ! اما نیستادم تا آنکه ثانیه ای ماند به رسیدنم ، با خودم گفتم که اگر امروز به آرزوی دیرینم برسم ، فردا دیگر با چه امیدی صورت آیینه را بشویم تا مادر به من دیوانه بگوید ؟ به چه امیدی از چشمک های وقت و بی وقت خورشید عصبانی شوم و به روی نورانییش هم نیاورم ؟ به چه امیدی ؟ . . .

و این بار هم مثل همیشه این دیوارها بودند که حایل شدند بین من و آرزوهایم .               

فردا آمد اما امید نیامد منتظر ماندم اما هیچ نشد . و من در این اندیشه غوطه ور شدم که آن آرزو ، مال من نبود ، من لایق آن نبودم و .و . . . . .

اما راستش را بخواهی هیچ کس جز شما ندانست که او که من آرزویم را به وی بخشیدم اصلا آرزویی نداشت جز من و من در برابر این آرزو ، تمام امیدم را سوار بر آرزویم کردم و به خانه اش فرستادم و حالا هنوز منتظرم پس از سال ها . . . .

منتظر امید ، منتظر آرزو و منتظر . . . . . .

حالا مدتهاست که کارم شده هدیه دادن آرزوهایم به دیگران و یک تبسم شیرین که با آرزوهایم به سفر ابدی می فرستم .

من که از این بخشش راضی ام ، خدا کند آرزوهایم هم از وصال با دیگران خرسند باشند !

خدا خوب است و تمام مخلوقاتش خوبند ، اول مرداد هم یکی از این مخلوقات است و چه نیکو مخلوقی !

راستی اگر دیوارها نبودند چه  پیشامد می کرد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 1:31  توسط تیر چراغ برق  |