|
بودن را تفسیر به رای نکنید
|
و سر انجام ، عاشق در وجود معشوق می میرد. اما در معشوق ، مرگ راه ندارد ، پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود ، معشوق می گردد . معشوق نیز در عاشق متجلی می شود . و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی همان معشوقست . این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند ، زیرا یکی بوده و یکی هستند .
در حضور اللهی این چنین زندگی کنید
آنگاه رستگارید
از : کلود کلمان
سلام
میلاد مبارک
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم حال برای چون تویی اگرکه لایقم بگو
(شاعرش را نمیدانم کیست اما هر که هست خدا نگهدار اشعارش ، راستی دقت کردید در این مطلب علامت تعجب اصلا کپک نزد ! )
حس غریبی داشتم ، دستانم می لرزید ، مردمک چشمانم می پرید ، صورتم سرخ شده بود . دستم را بالا بردم و در زدم . در را باز نکردم به رسم همیشگی ، بلکه کسی از پشت در در چارچوب پدیدار شد و گفت : سلام !
من اما در جواب سلامش گفتم : می بخشبد !
من همون جا درچارچوب در ایستاده بودم که در جواب گفت : نمیدونم !
اما من می دانستم ، او هم می دانست ، اما هیچ وقت داناییمان را بر زبان نیاوردیم و همین سبب شد که ما هم قصه ای شویم که تنها خدا دانست و بس
من او را دیده بودم ، در خواب هایم . در خواب هایم همیشه دور بود از من و در بیداری خواستم که دور باشد . نخواستم به او برسم و او هم ، ما هر دو اینگونه می اندیشیدیم که انسان نباید غایت باشد ! ما همسفر می خواستیم و داشتیم . ما قوانین فیزیکی را برای داشتن هم نقض کردیم و به دامان فلسفه پناه بردیم . هیچ ثانیه ای نبود که بخواهم با او یکی شوم ، ما دو تا بوده و هستیم !
نخواستم با او یکی شوم مثل محل تقاطع کوتاه دو خط متقاطع ! من خواستم موازی باشیم با هم تا در بی نهایت برای همیشه هم را داشته باشیم نه حالا و برای ثانیه ای !
دوست نداشتم تا بی نهایت از محل تقاطع دور شویم ، پس صبر کردم و موازات را انتخاب کردم . حرف هایی که عمری برایش جواب نداشتم را جواب گفت و جواب شدم برای کلماتی از او که بی جواب مانده بود ! و همین صبر بود که سبب شد هیچ وقت چشمانش را نبینم ، چون چشمهایش امانت خدا بود و من یقین نداشتم که امانت چشمانش را بفهمم ، پس ندیدمش!شاید در گیر و دار عالم آدم ها هیچ گاه اینها را نداند ، اما من عذر خواهی کردم برای این روزها !اگر بروم دلم برایش تنگ خواهد شد !
راستش هنوز هم دلیل این همه صبر رو نمیدونم ، صبری که همه ازش عاصی اند ، اما نویسنده ی کتاب قرآن که گفته : الله مع الصابرین .
خدایا راست و موازی نگهش دار. درد رو از دلش بگیر و به دلم بده ، خدایا سپردمش به تو!
حالا یقین دارم که از امانتی که مال خودته خوب مراقبت می کنی . خدایا دلدار باش واسه دلش !
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
خداحافظ
تو کجا، اینجا کجا !
باور نمی کنم که دل بزرگت به این دروغ های کوچک امیدوار شده باشد ، باور نمی کنم که ندانی کجا پا گذاشته ای ، باور نمی کنم چون تو بذر محبت های بی تمنا را در دلم کاشتی . اما امروز از صبح تا عصر تمام دلم لرزید تا به تو بگویم آن بالا کسی هست که بی در خواست و تمنا دوستت دارد !
امروز گریه که می کردی ، گریه نکردم با اشک هایت ، مردم ! آن روز ها آسمانت آسمان زمین که می شد، گلایه می کردی و امروز از اینکه خودت را در مرداب فراموشی اهل زمین که می شویی شادی می کنی !
باور کنم که خودت هستی ؟ باور کنم که فرشته ی کوچک و دلربایم حالا شده سایه ی سیاهی بر دلم ؟ باور کنم فرشته ها هم گه گاه گناه می کنند ؟ کاش نبودم تا تو را این گونه ببینم و به دنیای فرشته ها بد بین شوم ! کاش نبودم . . . .
اما هستم و عاشقانهو پر از دردو ناباوری دستانم را دراز می کنم برایت تا از منجلاب زمینیان نجاتت دهم ، با ترس از اینکه تو مرا به درون نکشی !
مدتیست کارهای خوب نمی کنم ، فراموش کردم خوبی را ، نیکی را و تو را ! فرشته ی روی شانه ام به مهمانی ظلمات رفته و آنقدر گرم مهمانی شده که مرا از یاد برده ، گویا !
فردا اولین و آخرین فرصتست برای فرار تو ! حتی اگر شده پا روی من بگذاری و من پل شوم برایت ، راضیم ! فقط باز گرد !
فرشته ها منتظرند برای دیدار دوباره ات ! بازگرد!
خدا خوب است و تمام مخلوقاتش خوبند
زنگ هایی که زیر باران سکوت می کنند و دم نمی زنند ، درختانی که با امید خورشید، سنگینی برف ها را روی شانه های نحیفشان تحمل می کنند ، گلهایی که وقتی اصرار کسان را با آن همه خاربن برای مرگشان می بینند خود می میرند ، و روز هایی که . . .
اول مرداد را دوست داشتم ، و دارم . با یک برهان افلاطونی !
آنقدر کودک بودم که بزرگترین دغدغه ام گذر از خیابان بدون حضور بزرگترها بود که مرداد برایم (( مبنا )) شد . دویدم ، گرم بود ، دور بود ، سخت بود ، اما دویدم .
دویدم ، ترس داشت ، درد داشت و اشک ! اما نیستادم تا آنکه ثانیه ای ماند به رسیدنم ، با خودم گفتم که اگر امروز به آرزوی دیرینم برسم ، فردا دیگر با چه امیدی صورت آیینه را بشویم تا مادر به من دیوانه بگوید ؟ به چه امیدی از چشمک های وقت و بی وقت خورشید عصبانی شوم و به روی نورانییش هم نیاورم ؟ به چه امیدی ؟ . . .
و این بار هم مثل همیشه این دیوارها بودند که حایل شدند بین من و آرزوهایم .
فردا آمد اما امید نیامد منتظر ماندم اما هیچ نشد . و من در این اندیشه غوطه ور شدم که آن آرزو ، مال من نبود ، من لایق آن نبودم و .و . . . . .
اما راستش را بخواهی هیچ کس جز شما ندانست که او که من آرزویم را به وی بخشیدم اصلا آرزویی نداشت جز من و من در برابر این آرزو ، تمام امیدم را سوار بر آرزویم کردم و به خانه اش فرستادم و حالا هنوز منتظرم پس از سال ها . . . .
منتظر امید ، منتظر آرزو و منتظر . . . . . .
حالا مدتهاست که کارم شده هدیه دادن آرزوهایم به دیگران و یک تبسم شیرین که با آرزوهایم به سفر ابدی می فرستم .
من که از این بخشش راضی ام ، خدا کند آرزوهایم هم از وصال با دیگران خرسند باشند !
خدا خوب است و تمام مخلوقاتش خوبند ، اول مرداد هم یکی از این مخلوقات است و چه نیکو مخلوقی !
راستی اگر دیوارها نبودند چه پیشامد می کرد ؟