تبليغاتX
فقط باش !
بودن را تفسیر به رای نکنید
اصرار عشق اصرار نفرت ، انکار عشق انکار نفرت ، تکرار عشق تکرار نفرت . راستی این قصه ی تکراری که آدمی را مبهوت و سرگشته ساخته چیست ؟ راز آسمان ابری شب چیست که تا صبح به انتظار ستاره می نشینم و از انتظار من خواب از چشم دلم می پرد ، دلم ستاره می بیند . چشمانم خواب ستاره . دلم بیدار که می شود ستاره در خاطرش جای گرفته و گویی همیشه بیدارست با یاد ستاره اما نگاهم ستاره را تنها در فراموشی دارد و در بیداری با آرزوی خفتن دوبارست حسرت دیدار ستاره مدتهاست روی نگاهم مانده . به سال رسیده گذشتن از آسمان ابری نگاه تو آسمانی که ترسیدم سپیده دم که ستاره را در آن ببینم همه چیزش بی بدیل به خواب ماند حتی حضور خودم .این بار اما تمام وجودم شده آسمان ابری . آسمانی که همیشه با شکوه تا صبح با من می ماند و با حسرتم مدارا می کرد . نمیدانم بس که در سوز نوای ستاره سوختم برگ برگشت اینگونه یا آنچه را که سالها در حسرت نگاه ستاره زمزمه می کردم در جایی ورای ستاره یافتم ، در تو ! می ترسم دروغگو شوم پیش دلم . صبر پیشه کنم یا در این سرمای دل پریشانی خیالاتم را که سالها به هم بافتم بر شانه های لرزانم بیندازم ؟ قصه ی عجیبیست قصه ی زندگی ، صورت غریبیست صورت بندگی . اصرار ، انکار ، تکرار ، و جدایی ، جدایی من از ما ، از تو و از خودم . اینجا غربت حکمرانست .
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 1:15  توسط تیر چراغ برق  | 

خط کشی

برای موفقیت برای بهترین ها برای آرامش برای سازش و برای زندگی دلهامان را خط کشیدیم .

برای موفقیت برای بهترین ها برای آرامش برای سازش و برای زندگی دلم را خط کشیدم .

حالا مدتهاست که دلم در پی این خط کشی ها ، مرز بندی های بی حد و حصر ، قفس بندی شده . مرتب ، منظم ، دم دست ، بی ابهام !

نمی یابم تورا ، هر چه می گردم نمی یابمت . َآرامش نمی یابم از یادت و دلداده نمی شوم دم به دم با هر فریادت .

گریه می کنم از درد این قفسها ، گویی روی قلب من بسته شدند . اما اشک های من نیز پاک نمی کند این مرز هایی که انسان ها بستند برای دوری از انسانیت .

ببخش مرا ، راستی چه طور در توانم گنجید که تو را هم رنگ بزنم ، به رنگ دلتنگی !

چه بد رنگ زدم تو را که خود نیز دیگر دوستت ندارم . رنگ تازه ات نای نفس را ربوده از تو . نمی شناسمت ، مدتهاست که دیگر حتی در یاد و اندیشه ام هم جای نداری .

بیشتر که نگاه می کنم ، بهتر که نگاه می کنم می بینم خود هم اسیرم میان این قفس های بی نور . مدتهاست کلید قفسم را گم کردم ، کم شده و پیدا هم نخواهد شد .

همیشه اشتباهاتم را آنگونه رنگ می زدی که به صحت می رسید و حالا من تو را در صحت به گونه ای رنگ زدم که پلیدیست گویا در چهره ات .

چه کردم با خودم ا تو و ......

 

سلام

این ثانیه های غریب رو از دست ندید که زمین با انوار مقدس آسمونی می شه .

روز جوان هم بر همه مبارک ،

پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید          هر جوانی که به سر عشق ندارد پیرست

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 11:14  توسط تیر چراغ برق  |