|
بودن را تفسیر به رای نکنید
|
پر پروانه ی پس از مرگ ، کنون
ملتهب پروازست
پر پروانه میان دل باز آغوش شمع ،همین لحظه پر از احساسست
پر من را چو ندیدی نگرانم نشوی !
پر من را تو مکرر به فراسوی کلامی خواندی
اینک !
همین ثانیه را باز پر از شعر و معما دریاب
من در آفاق به مکتب بنشستم پی جاویدانی
که گر رفتم و این شعله فزون گشت به یادم تو بخند
و
گر خفت خموش از شعله این شمعک باد
به دنبال بهانه ، قطره اشکی بریز و تو ، بگو
که خموشی ز پی اشک برون می آید
نه ز راه پر باز آتش و نه پروانگی شعله ی شمع .
این شتر را تو ببین و
دل من را بستان
از فراق سالهایی که ندیدن شده سرمایه ی این روح اسیر
و رسیدن ننگست برای یک عمر در محفل پیران اساطیر