|
بودن را تفسیر به رای نکنید
|
من مرتب گم شدم ،در انزوای کلامی که از من به تو رسید . من بی نشان بریدم از ثانیه ای که به تو ختم می شد .
دیروزم روز خداحافظی بود و در امروزم ، هم چنان در انتظارم تا خواب ببینم رویای سلام تو را ،
توهم شیرینیست توهم دیروزی که امروز نمی شود و کهنه و خاک خورده باقی می ماند .
من نه در آرامش ، که در خواهش هزاران ساله ام بی پروا تو را می جویم ، تا یک قدمی ، اما دلگیر مشو از من . تاب ندارم بیش از این رو سوی تو آورم و در راهت قدم بگذارم . نفس هایم به شماره نمی افتد ، چون کبوتر تازه آزاد می گریزد از من . دستانم نمی لرزد ، دلم یقین می یابد که تاب دیدار ندارم .
امیدم نه ناامید می شود نه چون صبح سپید می ماند در تمنای گوشه چشمی نقره گون . و من در آرزوی خوشه ای از کلام به سر می برم که نه تنها برگوش که دلاویز گردانم و از رد نگاه مردمان بر خوشه ی کلامت بر دوش گوشم به یاد آرم که با خود دارمت .
عجیب دلتنگم ، عجیب تر از پرنده ای که حالا به دنبال قفس می گردد .
عجیب نالانم ، نالیدنم از درد نیست ، از درمانست برای زاغکی که همگان پنداشتند که جای قدم و سایه اش هم شوم است و بالش به سنگ بیاراستند و زاغک پس دیوار را مرده دانستند و حالا غرقه در شادمانی اشک نشاندند در نگاه زاغک .
غریبست حس من ، غریب
تو با چرتکه ات شماره ی غربتم را نگاه دار و بگو تا کی به جمعه ها بدهکارم ، تا کی باید از شور سه شنبه ها تمام هفته دست بر سینه تعظیم کنم روزها را تا برسی و در دم رسیدن از حالی به حالی دیگر گون شوم .
تو بگو و از من چشم بخواه ، تو بگو و جان بخواه ، جانی اگر باشد ، صاحب جان تویی ، تو
نغمه ی ناشنیده ای ، ناز و تنعمت کجا
ره به کجا گزیده ای مقصد و منزلت کجا
تلخ تر از عسل نبد در دم کام کار تو
بی تو زمن برفته نا ، تاب فراغتت کجا
عرش به زیر پای من با تو و بی تو فرش نیز
بس به سرم زیادتیست ، برزخ و جنتت کجا
گر تو نظر نمی کنی ، من چه کنم چه زنده ام
گر تو به ناز با منی ، راه طریقتت کجا
فردا روز عجیبیست اگر دانستی قصه چیست تو مبارک کردی اش
کاش می دانستی ثانیه به ثانیه ، دم به دم با یاد تو می زیم .
کاش آگاه بودی لحظه به لحظه و حادثه به حادثه در تو غرقه ام .
کاش می دانستی .....
ای کاش می دانستی در تمام این روزها که از تو دورم خورشید هم در نگاهم تاریک ندارد .
کاش می دانستی ......
کاش میدانستی که من بی تو نیستم ، ای تمام هستی ام
امروز روز ابراهیمست و دردانه ی زیبا رویش ، امروز می خواهم از تو بگذرم تا خدای دگر بار تو را بر من ببخشاید .
امروز روز عاشقانه های جاویدست ، امروز روز زندگانیست ، روز تو !
امروزم هم چون دیروزم و دیروزها حضور تو را کم دارد .
بیا
بیا
بیا و باش
تنها باش ، من بودنت را می جویم در پی هر ثانیه . ثانیه هایم را بی نصیب مگذار .
بیا و باش ای ماهتاب حادثه ی ظلمانی ام .
کاش می خواندی این برگ را
اینجا پاییز بوی پیرهن یوسف می دهد
کاش می ماندی ، کاش بیایی
بیا
من در فراسوی ابدیت چشم انتظار دیدار توام
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیاندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
سالکم قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم
مجتبی کاشانی