|
بودن را تفسیر به رای نکنید
|
دوباره من ماندم و خودم ، دوباره من ماندم و تو، دوباره من ماندم و دنیایی بی نام و ناشناخته که سالهاست غرقه در آنم .
قدم به قدم ، پله پله ، هر بار بی آنکه حس ثانیه ی قبل را فراموش کرده باشم یا از آن دل کنده باشم به تازیی می رسم که برایم آشنا و مانوس است اما کهنه نمی شود ، این بار اگر بگویم چه شد ، چه کردم و چه کرد شاید از خنده سرخ شوی ، مثل خاطرات سرخ من ......
می گویند زرد تو را به یاد کسی می اندازد که فراموشش نخواهی کرد ، زرد برای من جلوه ای از همه ی آن چه که سبب شده نفس بیاید و باشد .
آموختم هر دستی سایه ای دارد ، سایه باشم ؟!می گویند هستم !
سایه می خواهم سایه ام باش ، توسایه ی خوبی هستی اما من می خواهم آفتاب وجودم را بسوزاند ، من آفتاب را زیر پلک های تو لمس کردم ، باش و بمان !
آفتاب وسیع بود . اینجا ، زمین ، ساعاتی با آفتاب روز است و ساعاتی با ماهتاب شب ، آفتاب برای هستی مثل مهتاب است برای شب ، تو ماهی اما انجا شب است ، شب سایه ایست که نور هم او را طی نکرد ، زیباست ، عجیب و ناشناخته ، من ، شب ، آفتاب و سایه ، .....!
شب ناشناخته است اما عابرانی دارد ، عابرانی که کوچه ی شب را می پیمایند وسیعتر از شب می باید ، شب ، باش تا عابران باشند ......
و دریا هم بود ، چون ژرف بود و پر از زیبایی هایی که مستترست اما باز هم زیبا می نماید ، میانه های این قصه سنگ هم آمدنی شد ، چون ناشناخته بود و نفوذناپذیر ، اما سنگ دریا را می شکافت و موج می ساخت در وسعتی به نام دریا ،
باد هم آمد ، باد دریا را با تمام عظمت می شکافت و چون سنگ تا اعماق آن رسوخ نمی کرد ، بااشاره ی دستی آب و خاک را گره می زد .
شب اما بود مثل سایه ، آفتاب ، دریا ، سنگ و باد . شب بود اما و در این پیگردی فراخناک نیستی تنها مانده بود .
گفتند ومن شنیدم که شرک چون موریست سیاه که در سیاهی شب روی سیاه سنگیست ، من حالا به نیستی رسیده بودم و همه چیز در آن نیستی که حتی تاریک هم نبود چون شب به هستی رسیدم ، کاش همه مثل من غرق لذت وصف ناپذیر شرک شوند ،
اما این بار هم مثل لحظه ای که سنگ و سایه و آب و آفتاب و شب و باد را می پرستیدم ، فریاد سر ندادم و سکوت کردم و تمام این هست شدگان آمد و رفتنم را ندیدند و من هم با چشم آنها را ندیدم ، سخت بود اما چشمهایم را به جایی انداختم که هست ها نیست باشند ، من هنوز هم خلائی می بینم ، هر بار با تمام حسم به ایمان دست یافتم اما نه با اعتقاد که با نیاز ، من به اعتقادم نیازمندم
هنوز هم سایه را دوست دارم نه بیشتر از آفتاب و نه مثل آفتاب که مثل سایه ، و دیگران را هم مثل خودشان .
نمیدانم چیست آنچه که در وجودم غوغا می کند ، برایش لالایی می خوانم سالهاست اما نمی خوابد ، راستی چرا ؟
راستی دستی را حس می کنم و تبسمی شیرین را ، هست ، بماند کاش ..................
راستی چه خوب شد سکوت کردم و هیچ کدام را از اموال خودم ندانستم ، حالا هنوز هم هستند و
اگه فکر کردید با چشم دواندن روی این متن اشتباه بزرگی را مرتکب شدید ببخشایید بر حقیر ، یادم می آید در کتاب پله پله تا ملاقات خدا دکتر زرین کوب این طور فرموده بودند : عشق وقتی همه چیز انسان نباشد ، هیچ چیز انسان نیست .