|
بودن را تفسیر به رای نکنید
|
یا نور قبل کل نور و یا نور بعد کل نور
چشمانت چه نازنین دنیا را به نظاره می نشیند و چه گرم و پر حرارت به سردی سنگ ها می نگرد ، آن گونه که سنگ چو برف جریان می یابد پیش نگاه آرام آتشین تو ! و این آب ها نه سیرابم می کند و نه رویم را تر می کند ، و تنها به شرمم می افزاید و بس .
چشمانت چه نازنین به دنیا می نگرد ، آن زمان که زبانت را به نهان خانه ی دل راهی نیست و در بزم زبانت دلت را تیمار می کنی تا حتی اگر با مدعوینست و در محفل حاضر، غبار مجلس معصومیتش را به یغما نبرد .
چشمانت چه نازنین به دنیا می نگرد....
حتی وقتی رنگ همه ی آدمهاست هم ،تو از پشت آن چشمان خاکی رنگ آنچه را می بینی که افلاکیان ندیدند و از اوصافش هم نشنیدند.
آبی که رنگ می زنند چشمانت را ، می شود شفق را از گرگ و میش چشمان تو چید ، وقتی دریا تنها در حقیقت چشمان تو ، به وصال آسمان می رسد .
روز را با آسمان آبی هستی و شب با آسمان آفتابی، مثل همه ی شبهای آفتای خدا ، چرا آفتابی ؟ من هم از ماه پرسیدم ، گفت مامورم و معذور !
و چه مهربان که نور می پاشد هر شب ماهتاب بر سرم و من شب به شب باز گله دارم که چه سیه چرده ای تو ، و من سپید رو را باش که خیری نمی رسانم به دیگران چون وی .
چشم های تو میعاد گاه اشک های خداست ، آنگه که از خودش در خودم دمید و سخت نور بارید از گوشه ی چشمش و در دلش آرام گفت حتی ازوسعت من هم تو را سودی نیست ،
چون تو آنقدر کوچک و ضعیفی که این بزرگی تنها جهل تو را دردناک تر و دلتنگی ات را فراخ تر می سازد و من آن زمان که حتی روحی از خدا در روحم نبود هم مثل حالا در دلش بودم و شنیدم !
می دانم تو وقتی این برگ را بخوانی تبسم رنگ چشمانت را شیرین تر از عسل می کند ، اما به سخره نمی نگری مرا چون موسی ، موسی شبان را ندانست که مقرب خداست و خدا را ندانست که معطل مهر شبانست !
موسی کفشهایش را کند در دم قربت اما تو از آغاز بی پاپوش ره وار شدی ، خوب می دانم خدای تو از خدایی که من و شبان قصد شانه زدن بر گیسوان بلندبالایش را داریم بزرگتر است اما تو چشمانی داری که تجلی گاه خداست ، چشمانی که من در هیچ زمان نتوانستم به دیدارشان نائل آیم .
چشمانت را به بزرگی پروردگارت می سپارم آنگاه که شبنم عشق تو را از دل گرفت و به گل باز پس داد .
کمتر دقایقی مانده تا آغاز چله نشینی ام ، این بار به امید اینکه خدا روسپیدم کند یا روسپیدی پیش رویت بگذارد تا دم به دم که در صورت من
می نگری آینه نبینی و دردمند شوی که رویت سیاهست چو من و من هم در عصمت نگاهت و با پاکی صدایت فخر فروشانه زمین را زیر قدم
هایم لگد نکنم و نپدارم که زیباروترین پریانم حال آن که مرا میان شیاطین هم راهی نیست !
کاش می شد برگ های پاییزی را زیر پا نابود نکنیم تا به فرزندان بهارانه اش غایت عالم را در یاد آرد و ای کاش آدمیزادگان هم اگر پست می شوند از برگ خشک تا باران و برف ، آب جاری می شوند تا برای جوانه ای فرصت فراهم آرند تا هست می شوند .
دعایم کن و هم کیشان مرا ببخش که زمین را با تمامیتی آب و جزئیتی خاک ، خاکی می نامند ، گفتم که چشمانم حقارتم را به رخ می کشد ، برایم دعا کن نازنین ، هراسانم اما خدا هست ، خدای من و پرودگار شما ،
یا حق .
عشق از پروردگار منست و او را شکستی نیست .
این قاصدک هم هدیه به کسی که مرا به نام او می خوانند و آرزویش آرزوی من و تنها دلیل دم و بازدم های مکرر منست .و مرا به خانه ام برد......
جهت رفع ابهام : حقیر سراپا تقصیر را اگر قلمش کج می چرخد در دستش ( و نه اینکه دست کج باشم !) به حساب عشق یک طرفه و شکست خورده و سفته ی قلابی و حساب خالی و بالا رفتن قیمت خانه و ... نگذارید ، اگر این عاشقانه های کودکانه رنگ غم دارد حس من شادی این لحظه را سلب کرده ، نه اینکه غصه دار باشم . قابل افزودنست که ( افزودنی های مجاز : ) نه محضر دار و نه پلیس راهنمایی قانون عشق نوشتند که یک طرفه و دو طرفه ی آن غم بار و مشکل آفرین باشد
در ضمن چه کسی بود ادعا کرد من عاشقم ؟ این کودکانه را هدیه می کنم به عزیزی که دردمند اما با وقار هست ! باز بودن پایان برخی جملات هم به دلیل سریان مفاهیم آنهاست که لااقل در منطق من ابدی می نماید .