تبليغاتX
فقط باش !
بودن را تفسیر به رای نکنید

تو که آمدی نور بود ، باد می آمد ، نسیم می رفت و من نگران این آمد و شد های مکرر بودم هم چنانم اینگونه است . و تو پنجره را بستی و من آرام شدم اما هنوز سفر معنا داشت . تو بودی که نور رفت ، گمانم تو را که دید شرمنده شد و طاقت نیاورد که بماند . تو حیاط خلوت خانه را شلوغ کردی و حوض را ، خلوت  از آب و این خلوتی همانا و انبوه تنهای ماهی ها که روی هم انباشته شده بود همانا .

تو به سرعت نور آمدی و نور به سرعت به تاریکی پیوست و همه چیزرا در سایه ای از نقطه ی آخر وجود تو به ابدیت بدل کرد .

نور رفته بود که تو ماندی ، قرارمان این بود که با نور بیایی و با نور بروی ، بی نور رفتن معنایی نداشت .

اما تو ماندی و به تاریکی معنایی بخشیدی که شب نداشت .

تو ماندنی شدی و با ماندنت آفتاب را برای عروج به نقطه ی آخر وجودت فراخواندی ، به جایی به نام غایت و خورشید رفت و کلاغ ها یی که خطوط سپیدی روی بالهاشان داشتند شدند ستاره ی دنباله دار شبهای همیشگی ما .

تو که رفتی تازه چشم هایم بسته شد بی آنکه بخواهم و بدانم . چشمهایم بسته شد و آسمانم تاریک و من این تاریکی را بدرقه ی راهت کردم تا با تو بیاید واز نور پیش پایت  سایه ای به یادگاری ام بدهد . سایه  معنای تو بود آنجا که برای تجلی به خط و نقطه نیازی نبود . و تو به ادراک سایه رسیدی ، تو نور و تاریکی را خوب می شناختی و من تو را ندیدم و نشنیدم و تنها بوییدم ، چون واژگانی که تو را معنا کند را نمی شناختم و بدا به حال من که هنوز که همیشه است در پی واژه می گردم که تو را معنا کند با آنکه کسی زیر گوشم آرام نجوا می کند که بود و نبود در سکوتی به حیات چشم می دوزد که تو باشی .

کم کم الفبای حضورت را می آموزم آنگاه که نه نوری و نه تاریکی ، هم نور را داری و هم تاریکی را .

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 8:25  توسط تیر چراغ برق  | 

عزیز نازنینم

نمیدانم ، شاید حال که می نویسم پلک هایت جهانیان را از دیدار چشمانت محروم ساخته و دلتنگی بر جهان سایه گسترانیده باشد ، اما یقین دارم که سرشارم از سرمستی ، سرمستی که از وجود تو ، سرمستی که از خاک برخاسته و به قصد افلاک در بارگاه ملکوتی چشمان تو وضو ساخته با تپش پنجره هایی که نبض حیاتشان تویی .

دست نیافتی هستی آرزوی محالم ، آرزوی محال منی ای دست نیافتنی

روزهای کودکیم مادام آرزو می کردم از نردبانی به ارتفاع آسمان بالا بروم و دست بزنم به این سقف کبود ، و می خندیدم گاه گاه که می شنیدم کسی تا کنون چنین نکردست ، می خندیدم به سفاهت و بلاهت آدمیانی که هیچ وقت نردبانی نساختند به بلندای آسمان و قصد قربت  ، نردبانی شاید به بلندای آفرینش !

می خندیدم به ناامیدی آدم هایی که روی عقل راه می رفتند و هیچ  نمی اندیشیدند به فهم ناچیز عقل آن هنگام که روی آن راه می رفتند ، با دستهای باز مثل لحظه هایی که لب جدولی راه میرویم که یک سویش جوی است و دگر سوی پیاده رو.

راه عقل راه باریک و پر خطریست که طی مسیر آن از عاقلانی چون تو بر می آید و بس .

به ساعت نرسیده که دوستی به من گفت نیمه ی پر لیوان را ببین نه نیمه ی خالیش را .

این مثال نیمه ی پر و خالی آن اندازه همه گیر شده که مرا بر آن داشته پیش از توجه به آن از آن تنفر داشته باشم ، اصلا دیدن من چه تاثیری روی پر یا خالی بودن لیوان دارد ؟ اگر قرار شد نگاهش کنم  یا تمام تلاشم را به کار می گیرم که پرش کنم و یا خالیش می کنم که فقط لیوان باشد ، نه مثالی برای وقت هایی که همدیگر را نمی فهمیم .

دیدار بی فایده من چه خیری به حال نزار لیوان دارد ؟

 فقط دیدن یکی از دو بعد تنها از یک منطق مسخره ی انسانی برخاسته باشد و عقلی اکیدا سلیم ! چرا هیچ وقت همه ی ابعاد با هم در این چشمان کوچک ما جا نمی گیرد ؟

منطق انسان ها به من می گوید دیوانه ی احساساتی و منطق تو جز خل شاید هیچ واژه ی شایسته ای برای من نیابد .

دوستت دارم ، امروز گل کاشتی ، راستی هیچ می دانی اگر نبودی من حتی در گورم هم بی کفن بودم . تو کفن جسم مرده ام و حجاب روح زندگی یافته ی منی .

 

! : کی گفته آدم به کسی که بهش خیلی نزدیکه باید بگه تو ؟ کی گفته تیر چراغ برق باید به حرف بعضی ها گوش کنه ؟ کی گفته هر کی رو خیلی دوست داری باید باهاش راحت حرف بزنی به قول همون بعضی ها  ؟ من شما را دوست دارم نه تو را !

شما همیشه شمایی ، حالا جلوی بقیه تو باش ، این بقیه تو نقطه چینهای غیره هنوز گیر کردن . شما رو عشقه !

 

نتیجه اخلاقی : باز من دیوانه شدم .

 

 

لحظه ی دیدار نزدیکست

                                باز من دیوانه ام ، مستم ،

                                                                باز می لرزد دلم ، دستم

                                                                                           

    باز گویی در جهان دیگری هستم

                                                  و............

( اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 15:33  توسط تیر چراغ برق  |