|
بودن را تفسیر به رای نکنید
|
تو که آمدی نور بود ، باد می آمد ، نسیم می رفت و من نگران این آمد و شد های مکرر بودم هم چنانم اینگونه است . و تو پنجره را بستی و من آرام شدم اما هنوز سفر معنا داشت . تو بودی که نور رفت ، گمانم تو را که دید شرمنده شد و طاقت نیاورد که بماند . تو حیاط خلوت خانه را شلوغ کردی و حوض را ، خلوت از آب و این خلوتی همانا و انبوه تنهای ماهی ها که روی هم انباشته شده بود همانا .
تو به سرعت نور آمدی و نور به سرعت به تاریکی پیوست و همه چیزرا در سایه ای از نقطه ی آخر وجود تو به ابدیت بدل کرد .
نور رفته بود که تو ماندی ، قرارمان این بود که با نور بیایی و با نور بروی ، بی نور رفتن معنایی نداشت .
اما تو ماندی و به تاریکی معنایی بخشیدی که شب نداشت .
تو ماندنی شدی و با ماندنت آفتاب را برای عروج به نقطه ی آخر وجودت فراخواندی ، به جایی به نام غایت و خورشید رفت و کلاغ ها یی که خطوط سپیدی روی بالهاشان داشتند شدند ستاره ی دنباله دار شبهای همیشگی ما .
تو که رفتی تازه چشم هایم بسته شد بی آنکه بخواهم و بدانم . چشمهایم بسته شد و آسمانم تاریک و من این تاریکی را بدرقه ی راهت کردم تا با تو بیاید واز نور پیش پایت سایه ای به یادگاری ام بدهد . سایه معنای تو بود آنجا که برای تجلی به خط و نقطه نیازی نبود . و تو به ادراک سایه رسیدی ، تو نور و تاریکی را خوب می شناختی و من تو را ندیدم و نشنیدم و تنها بوییدم ، چون واژگانی که تو را معنا کند را نمی شناختم و بدا به حال من که هنوز که همیشه است در پی واژه می گردم که تو را معنا کند با آنکه کسی زیر گوشم آرام نجوا می کند که بود و نبود در سکوتی به حیات چشم می دوزد که تو باشی .
کم کم الفبای حضورت را می آموزم آنگاه که نه نوری و نه تاریکی ، هم نور را داری و هم تاریکی را .