|
بودن را تفســـیر به رای نکنید، لطفا!!!
|
آری این گونه است که دل و دیده با هم می بینند و با هم نمی بینند .
اینگونه است که دیده که دید ، دل دیگر نمی بیند ، عقل نمی شنود و حسی در دم زاده می شود که تنها لبان عطشناک آب از آن آگاه است ، آنگاه که از تشنگی در چین و شکن رود ترک برمی دارد.
دیده که دید همه را به سکوت وا می دارد و خود را به عشق می سپارد .
عشقی که همه می بینند و می شناسند ، عشقی که چشم به دل می سپارد .
رسم زمان و زمین با هم این گونه خواسته است ، اما روزی می آید که دیده نمی بیند و دل یاد را نگاه
نمی دارد ،
روزی می آید که دیده که ندید ، دیدنی نیست آنچه تاکنون در ظل رویت دیده به چشم می آمد ، و فردا روز دیده نمی بیند و دل . . . .
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
دل حرم امن الهی است ، دیده که دید به دل می سپارد ، تو را یک روز با دیده ام دیدم و به دل سپردم و امروز که نمی بینمت با دلم دیدم ،
تو را با دلم دیدم و نمیدانم به کجا سپردم !
نمیدانم حالا که از دیده و دلم رفتی و در تار و پود جانم خانه کردی و هستی ام در تسخیر تو از بند چو
منی در زمان و مکان آزاد شد ، کجایی ؟ !
نمیدانم بر کدام عرش سواری و کدام فرش به زیر پا داری ،
اما می دانم هر جا هستی ماندنی شدی در من ، آمدن و رفتن دیگر برای تو معنایی ندارد ،
تو را سالهاست به کسی سپردم که دلم را از او دارم ،
کسی که دیده را آنگونه آفرید که نبیند و ببینندش
و دل را آنگونه خلق کرد که ببیند و نبینندش
از دل و دیده رود هر آنکه عرش تو گزید این نسیمی است که کم بر سر هر خانه وزید
تیر چراغ برق